تبليغاتX
نادان کل

نادان کل

تک گفتارهای درونی

کجام؟؟ خودسانسوری تا چه حد؟ گه.
به خودم گیر کردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 2:58  توسط شقایق.ط  | 

روزم با هزار تا برنامه ریزی از قبل شروع شده بود،نقد بی خود و بی جهت تو کانون هشت و نیم،پوریا عالمی عصر تو نشر مثلث،جشنواره فیلم و تصویر خانه هنرمندان...
اما هیچ کدوم رو انجام ندادم و جاش از صبح نشستم پای مقاله و فیلم و نقدای فیلم های جشنواره...
فیلم صداهای فرزاد موتمن رو دیدم با فیلم نامه سعید عقیقی،توقع داشتم سطح بالایی داشته باشه یعنی جذب کنه،اگر موضوعی رو انتخاب می کنی و به شکل زیر شاخه از کل به نمایش در می یاری،چرا با تمام جنبه ها و ریزبینی هاش نباید به طور متمرکز تر به تصویر کشیده بشه؟باید یه نقد درست و حسابی تر بنویسم.

پی نوشت:تداخل کاری گند نزنه به زنده گیم ؟؟زده ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:43  توسط شقایق.ط  | 

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد ؟

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 4:11  توسط شقایق.ط  | 

وقتی کسی می پرسه کیمیایی دوست نداری؟
دلم می خواد استخوناش رو خورد کنم...
آخه چرا؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:49  توسط شقایق.ط 

سينما «ركس» خيلي گرمه

  • خيلي گرمه. همه گرمشونه. هم گرمه، هم تاريك. صداي اين بچه‌هه كه گشنشه و همش گريه ميكنه هم كلافمون كرده. بيچاره مادرشم، ديگه عاصي شده. اين زنه كه بغل دست منه هم همين جور سرشو چسبونده به سينه شوهرش و داره يه بند جيغ ميزنه. شوهره هم، تو بغل گرفتدش و فقط زل زده بهش. يه تيكه از يقه پيرهنم كه تنها باقيمونده پيرهن (مَنتي گُل) آبي رنگمه، چسبيده به گوشم و داره گوشم رو بدجوري ميخارونه. گيرم كه ديگه بهش عادت كردم و عادتم كه نمي‌كردم كاري از دستم بر نمي‌اومد. دستام زير بدن دو نفري كه چپ و راستمن‌گير كرده و حالا سال‌هاست كه نه اون دو نفر قصد بلند شدن از روي دستام رو دارن و نه گوشم دست از خارش برميداره. گردنمم يه جوري چسبيده به شونه‌هام و خشك شده كه هيچ راه خلاصي از شر اين تيكه پارچه مزاحم چسبيده به گوش برام وجود نداره. خيلي وقتا كه ديگه حسابي لجم ميگيره، خودمو ميزنم به اون راه و دوباره به آخر فيلم فكر مي‌كنم و اينكه بالاخره آقاهه با اون همه پولي كه تو كيف قدرت بود چيكار ميكنه؟ اولين باري كه تو عمرم رفتم سينما، آخرين بارم شد. بعد از سه ماه كاركردن تو دكون حبيب سياه. بالاخره آقا دلش سوخت و علاوه برجاي خواب و سه وعده غذايي كه در عوض شاگردي تو دكه يخ فروشيش بهم مي‌داد، دو تومن بهم داد كه باش برم سينما. عصر گرمي بود و من بالاخره به آرزوم رسيده بودم؛ سينما. فيلمش هم قشنگ بود. توش بهروز بازي مي‌كرد و من زير تختم، يه جايي كه حبيب سياه نبينه، چن تا عكس بهروز قايم كرده بودم. وقتي فيلم شروع شد و يه آدم معتاد درب و داغون رو پرده پيداش شد، بغل دستيم گفت: بهروزه ها! جا خوردم. اين آدم هيچ شباهتي به بهروز توي عكسام نداشت. خواستم با مشت بزنم تو دهنش. ولي يه هو به خودم گفتم: ديدي؟ انقده دير اومدي سينما كه بهروزم پير و معتاد شد. جادوي پرده بزرگ منو تو خودش غرق كرده بود. سينما خنك بود. يهو دود راه افتاد. بعد شلوغ شد و همه ريختن به هم. انقده غرق فيلم بودم كه همش مي‌خواستم مردم رو ساكت كنم كه بفهمم بقيه فيلم چي ميشه؟ زورم گرفته بود كه بار اولي كه اومدم سينما، همه چي اينجوري ريخته به هم. اون از بهروز، اينم از فيلم. بعدش پرده هم آتيش گرفت و فيلم رفت رو هوا. منم ترسيدم و بالاخره از پرده سوخته، دل كندم و از رو صندليم بلند شدم. گلوم ميسوخت و از چشام اشك ميومد. همه داشتن داد و بيداد ميكردن. بعدش سرم گيج رفت و افتادم رو يه صندلي. كم كم حس كردم بدنم داره ميسوزه اما جوني نداشتم كه از رو صندلي بلند شم. كسي هم كاري به كارم نداشت. همه داشتن به در و ديوار مشت ميكوبيدن و فرياد ميزدن و جيغ ميكشيدن و گريه ميكردن. پيرهنم آتيش گرفت. تنم سوخت و موهام‌ گر گرفتن. همش حس مي‌كردم كه تمام ماهياي صبوري كه حبيب، جمعه به جمعه توي دلّه، روي آتيش ميپخت و ما ميخورديم دارن ازم انتقام ميگيرن. سرو صدا‌ها كم شده بودن. چيزي نمي‌ديدم ولي خوب صداها رو ميشنيدم. هنوزم بعد از سال‌ها، صداها رو خوب ميشنوم. صداي سنج و دمامي كه سالي يه بار ميان بالاي سرمون ميزنن. صداي گريه زنايي كه پنجشنبه‌ها ميان و اول يه تيكه ريگ كوچيك ميكوبن روي كاشي بالاي سرمون و بعد شروع به فاتحه خوندن ميكنن. صداي رعد و برق و باروني كه حتي يه قطرشم اين زير به ما نمي‌رسه. صداي همه چيزو. بعد اين همه سال، هنوز اين زير، هيچ‌كس، هيچ‌كس رو نميشناسه. هيچ‌كس به جز اونايي كه با هم فاميلن. يا رفيقن. تازه اون بالا، حتي اونا رو هم كسي نميشناسه، وگرنه اينجا پيش ما نبودن. من كه تكليفم از همه روشن‌تره. آخه اون بيرونم جز حبيب سياه و چن‌تا از مشترياي ثابتش و بچه‌هاي دزد ته خيابون، واسه همه غريبه غريبه بودم. بغل گوشم يه نفر هست كه با دهن بسته هي ميخواد يه چيزي بهم بگه. سال‌هاست كه فكر مي‌كنم اون ميدونه كه چي شد سينما آتيش گرفت. ولي لباي آب شده و به هم چسبيدش اجازه نميدن و اون فقط ناله ميكنه. يه بچه داره جيغ ميزنه و شير ميخواد. توده زغال‌شده‌اي هم كه چسبيده به بچه‌هه و فقط ما ميدونيم مادرشه، كاري ازش بر نمياد. يه زني همش داره تو بغل شوهرش گريه ميكنه. منم سال‌هاست كه دوازده سالمه و همش گوشم ميخاره و به اين فكر مي‌كنم كه بالاخره آخر فيلم، آقاهه با پولا چيكار ميكنه؟
  • رضا نوری
    منبع:روزنامه شرق

    + نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 21:46  توسط شقایق.ط 


    همه چی اغراق آمیزه.. 
    حتی تو،حتی من..


    حسینیه ارشاد - داخلی-نیمه شب
    خواهرم به صندلیم تکیه داده و سرش رو پش دست صندلی قایم کرده
    ـ الغوث
    ـ الغوث
    صدای منه،خش خش داره،نه سیگار می کشم نه گرس،آدمش نیستم،دود و خماری خودمم..
    ـالغوث
    ـالغوث
    فریاد
    منم؟ قاطی کردم...به زمین و زمان زیر لبی فحش می دم .یاسمین دماغش رو بالا می کشه،یه دختر روی دسته ی صندلیم تکیه می ده...
    هه هه..
    جوشن کبیر می خونم؟کاش پارسی می خوندیم...گردنم کج می کنم...از لباس بدم می یاد..از همه بدم می یاد... 

    پ.ن:ندارد.چون دارد ندارد.

    + نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 19:28  توسط شقایق.ط 

    چیز زیادی می خوام؟
    یه کم زندگی به سبک خودم؟زنده گی؟
    پیش دانشگاهی که بودم/همیشه ازین آس و پاسی که هیچی رو کامل نمی شه کرد حال بدی داشتم..اما..حالا که برگشتم به زنده گی قبل و وقت زیاد داشتن..
    ..
    چی باید بگم؟
    خوب نیستم.
    ازین که خلاقیت کدوم گوریه؟
    این که من بچه ...من جوون...من عاشق اشتباه...عاشق گند زدن و ته دل خندیدن...کم طاقت...حوصله لوس بازی نداشتن...نمی خوام ادای پیرزن های شونصد ساله رو در بیارم...
    اون موقع یه سال فول تایم داشتم و مادر بزرگ شرایط حساس و دایی ای که مرده بود و خانواده ی متلاشی...دست و پا می زدم برای به درد خوردن..اما حالا که پیش تموم شده...حوصله هیچی ندارم..هی..دلم دوستای قدیمم رو می خواد..خانواده م رو...مثله این که سال پیش بهترین سال زنده گیم بودش...یه کتاب گنده..پر از ترس..نگران..
    اما الان حالم یه جوریه...
    باید خلاقیت برگرده..باید این گیر دادن ها و تقلید ها بره گم بشه ... آزادی قدیم برگرده..

    هی گور بابای دنیا..
    من برگشتم...
    هی...

    می خوام برم تیم ملی این بار...

    گور بابای من و غصه هام..
    یه عمر خفه خون بودم...بودم دیگه ...چه منتیه به گردن بقیه..بقیه؟

    گور بابای من...

    الفرار...

    حال قدیم برگشته...شقایق گل...(چشمک)+(زرشک)

    روزای روشن...خداحافظ...
    پی نوشت:مریض ترین آدم دنیا اصلا من...فقط دو مین ..آزاد آزاد .اون دنیا و این دنیا گردن من...

    + نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 6:14  توسط شقایق.ط 

     
    ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
    وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

    من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
    گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود
    ...
    گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
    پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

    محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

    او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

    برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
    چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

    با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
    در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

    باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
    کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

    شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
    وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

    صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
    گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

    در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

    سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
    طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

    سعدی
    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 21:47  توسط شقایق.ط 

    هیچ وقت
    تو نوشتن
    نمی تونستم
    ساکت باشم...
    لوم می ده..
    همیشه
    با نگاه لعنتیه...
    جفتشون
    خرمگس های معرکه ی
    زنده گیه منن..
    که..
    عصبانیم.

    هیچی نمی خوام.
    هیچی.

    فقط بذارین فرار کنم.

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 3:0  توسط شقایق.ط 

    آه ...من خیلی خفنم،من قدر تموم روزا اصلا خفنم،قدرجون کندن کوفتی خفنم،قدر تموم وفا و نجابت دنیا خفنم،قدر تموم واقعی بودنت خفنم...
    سوسو می زنه،بام بام،سوسو می زنه،بام بام،دلم رو می بره،بام بام،تنهایی آرومم می کنه،دام دام،..
    می کشم تا خفت گردنم بالا،لاحاف رو می گم.به شب فکر می کنم،مامان زنگ می زنه به گوشی،پاشو ببینم،چیه همش تا می یای خونه تو لاحافی..

    زیر آسمون،تنها،پشت بوم،آتیش و کباب و آجیل و قلیون و،دارم خودم رو دلداری می دم،دارم می سپرم به باد خودم رو...
    چی کم گذاشتم کل دبیرستان...هوم...
    چرا این جور تنهایی و شخصیت و علایقم آخرش تحقیر شد...هوم

    خودم کردم.
    سر رای برگشتنت آیینه می کارم ...
    لحظه های بی قصه رو طاقت ندارم...

    اون شب که رفتی چشم رو بستم..شیشه ی عمر جوونیم رو شکستم

    تا به تو پیغام دلجویی فرستم.............
    اسمت رو با شیشه کندم رو دستم...
    درد اومد..داد اومد..دلبر شیاد اومد..

    اما من دلبر نداشتم

    + نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 0:26  توسط شقایق.ط